دلم برای نگاهت هزار بار تنگ است...
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 20:7  توسط ماهی قرمز 
مثل همان خواب ها،

همان رویاها،

همان آرزوهای کوچک که هیچ چیزی محدودشان نکند،

همان قلب های مهربان،

نفس بکشیم؛

بگذار این آسمِ لعنتی

با بازدم تو خوب شود.


درسته که سالگرد دوستیمون یوم الشک هست ولی خُب، خیلی خیلی مبارکه :)
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1392ساعت 23:1  توسط ماهی سفید 
تا اطلاع ثانوی بر این وبلاگ سکوت ثبت میشود...

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1392ساعت 3:54  توسط ماهی قرمز 
تحمل سرمای زمستان بدون وجودت ممکن نیست

علیِ من، تولدت خیلی مبارک. مرسی که به این دنیای بزرگ و به دنیای کوچیک من اومدی. مرسی که زمستون رو مقدس کردی...

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1392ساعت 18:13  توسط ماهی قرمز 
آخر می دانی،
این روزها "واحد نجومی" نیز در مقابل این فاصله کم آورده است.
انگار تمام کیهان می داند؛
که من از این راه دور هم حتی جاذبه ات را حس می کنم.
شاید اصلا تقصیر خودم است
که همیشه، فاصله را در مخرج کسر می گذاشتم.
می گویند دلتنگ که باشی،
حتی بنیان قوانین فیزیک را نیز نقض خواهی کرد!



پ.ن1: واحد نجومی به فاصله متوسط زمین تا خورشید که برابر 150000000 کیلومتر است گفته می شود

پ.ن2: F=Gm1m2?r^2 که در این رابطه r فاصله دو جسم از یک دیگر و F نیروی جاذبه بینشان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1392ساعت 11:15  توسط ماهی سفید  | 
مثه همون شبای بی حوصله و پز از تنهاییِ بچگی،
پنجشنبه ها،
ساعت 8،
اما زود تموم میشه.
خیلی زود.
اینقد نگران تموم شدنش هستی که دیگه لذت نمی بری.
به جایی می رسی که فقط میشماری.
برعکس.
یک هفته باید واسَش انتظار بکشی.
هیچ کس هم نفهمه.
یکشنبه ساعت 10.5،
فقط از خودت می پرسی چقد دیگه مونده.
میشماری.
برعکس.
حالا فقط یه چیز عوض شده.
البته بیشتر از یه چیز.
ولی نه،
همون یه چیز؛
"خودم"
ولی بازم نه.
من اصلا عوض نشدم.
تغییر رو دوست ندارم.
فقط دوست دارم تموم شه.
یا شاید شروع شه.
نمی دونم باید تموم بشه یا شروع بشه.
هر حالتی باشه نباید تو حال الانم باشم.
چقد روزا سخت میگذره.
دیر میگذره.
اما باید زود بگذره.
حتی نمی تونم درک کنم که دیر میگذره یا زود.
و بازم داره تموم میشه همه چی.
مثه هر شب ساعت 12.5،
به خودت میای.
فقط یه چیز یاد گرفتی.
که بشماری.
میشماری.
میشماری.
میشماری.
برعکس.
...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1392ساعت 11:13  توسط ماهی سفید 
هر بار که تو می روی
آفتاب هم مسیر شهرمان را فراموش می کند؛
و من هم مثل همیشه
دارویی به نام چای را برای خودم تجویز می کنم.
لبخند بزن!
از همان لبخند های همیشگی!
دوست دارم تا آرامشی دیگر لبخندت آخرین تصویر ذهنم از تو باشد.
به قول دوستی
"هنگام رفتنت در را نبند،

بگذار این چراغ تا ابد روشن بماند."


همین چند شب پیش-

ماهی سفید

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1392ساعت 23:25  توسط ماهی سفید 
هیچ کس نفهمید

هیچ کس


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1392ساعت 23:27  توسط ماهی سفید  | 
آقای ماهی سفید دعوت شده اند به "ایسا"

بسی ذوق برای افتخاراتش :دیییی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1392ساعت 12:37  توسط ماهی قرمز  | 
ایستادگی کن ، ایستادگی کن ؛ و ایستادگی کن …

و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها

جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را

فقط به نمایش می گذارد ندارد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1392ساعت 16:38  توسط ماهی قرمز  | 
  نامه هایش رسید. همانهایی که از خداحافظی آخرین روز دانشگاه نوشتنشان را شروع کرد، همان طور که گفته بود "وقتی میخواییم برای تابستون خداحافظی کنیم، عزیزم من بهت قول میدم که هر روز عشقم رو برات توی نامه بنویسم و آخرش رو با بوسه امضا کنم."

  پرم از احساسات تعریف نشده، پر از عشق، پرم از پرواز، پر از حس خوب پاییزی. حالا من فقط چند لحظه ای میخواهمش همراه با ساعت برنارد، که بمانم، که به آینده فکر نکنم، توی حال الآنم میشود خیلی چیزها را حس کرد، حتی احساسات غیر قابل درک را. ساعت برنارد را برایم پیدا کنید لطفا.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1392ساعت 15:8  توسط ماهی قرمز  | 
گفتی که کفشدوزک دوست داری

و دنیایم پر شد از این قرمزهای خال خالی

وقتی گفتی "این ها با این که پریدن بلدند ولی روی دست آدم ها دیگر نمیپرند" من فهمیدم که کفشدوزک ها هم حس دستانت را می فهمند، آن ها هم نمی خواهند دستانت را ترک کنند، درست مثل من

ترک دستانت برای هیچکس ممکن نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 0:58  توسط ماهی قرمز 
اگر به زلف بلند تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1392ساعت 21:48  توسط ماهی قرمز  | 

    روزها گذر میکنند و فقط گذر میکنند. زندگی در جریان است بدون حتی نگاهی، بدون حتی نشان دادن روزنه ی کوچک نوری از آینده ای نامعلوم که فقط دلم را خوش کند، نه اصلا دلخوشی هم نمیخواهم، که زبان درازی کند برایم که "آهااااای تویی که نگاهت خسته شده آرزویت دور است حالا حالا هااااا بدوی" زندگی خیلی ساکت شده. دیگر حتی تکرار حرف دخترک فال بلده دانشگاه با آن کارت هایش که میگفت "فالت خیلی خوب اومده فقط باید صبر کنی" هم دلم را قرص نمیکند. وارد راهی شده ام که باید رفت و باید رفت و باید رفت...

  و دلم برای یاس هایمان تنگ میشود که نکند در این یکسال خشک شوند. و دلم برای عشقم تنگ میشود که نکند یک روزی یک آن دلش هوایم را کند و غم به چشمانش بنشیند. و دلم برای ۴ پایه ای تنگ میشود که یک پایه اش به ناگه... و دلم یکسال برای زندگی، برای همه چیزش تنگ میشود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1392ساعت 23:14  توسط ماهی قرمز  | 
کارم شده چک کردن اینجا که ماهی قرمز پست جدید گذاشته یا نه. چقد این دوری بده. دلم واسه نوشته هاش تنگ شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1392ساعت 19:39  توسط ماهی سفید  | 
یک عاااالمه اتفاقات یهویی. امسال باید از دوستام خداحافظی کنم.
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1392ساعت 21:15  توسط ماهی قرمز 
۶ ماه گذشت... ۶ ماه از بیان عشق از تو و قبول عشق از من گذشت... ۶ ماه از روزهایی که یواشکی از احوال هم باخبر می شدیم گذشت...... ما 6 ماهه باهمیم. 6 ماهه از ثانیه به ثانیه ی هم باخبریم. ۶ ماهه قلبمون با همه. ۶ ماه یعنی خیلی. یعنی نیم سال. یعنی کلی روز یعنی کلی ثانیه یعنی کلی خاطره یعنی کلی عشق. یعنی ۲۴ هفته. ۲۴ تا شنبه. ۲۴ تا چهارشنبه. یعنی کلی صب بخیر و شب بخیر. و این آرامش دوست داشتنی ست.

 

 

+ من عاشق این دستهام


برچسب‌ها: عاشقانگی, ماهگرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1392ساعت 8:25  توسط ماهی قرمز  | 
هیسسسسسسسس

ماهی قرمز فک می کنه من وبلاگ یادم رفته. ولی من فعلا مشغول نوشتن واسش هستم. اون پست پایینی بودا که گفته بود تجسم کن کنارت باشد ... اون اتفاقی تو نوشته هام هست، البته اول من نوشتمااااااا :)

خلاصه بین خودمون باشه بعد اومد وبلاگو سر زد به روی خودتون نیارین :)


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1392ساعت 2:7  توسط ماهی سفید  | 
برای رسیدن به آرزوهایم در تلاشم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1392ساعت 22:6  توسط ماهی قرمز 
امشب به یکباره دلم سوخت. امشب به یکباره دلم برای خودم سوخت. به یکباره دلم برای محبت هایی که کردم، برای نگرانی های الکی، برای دوست داشتن های الکی، دلم برای کارت هایی که الکی پخش کردم سوخت. برای دوستی های دبیرستان که کمرنگشان کردم تا دوستی های دانشگاهی پررنگ شوند، برای زنگ ها اس ام اس ها، امشب به یکباره دلم برای رفاقت سوخت. امشب به یکباره دلم سوخت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1392ساعت 11:5  توسط ماهی قرمز  | 
روزی میرسد که با لبخند تو بیدار میشوم
این روز هر زمان که میخواهد باشد
فقط باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1392ساعت 16:24  توسط ماهی قرمز 
تجسم کن کنارت باشد...
شب...قبل از خواب...
نگاهش کنی تا مطمئن شوی که هست.
که می ماند...
صبح که بیدار شوی هم، هنوز هست.
که خواب نیست
که حقیقت دارد بودنش.
فکرش را بکن...
نگرانیت را بفهمد، نگاهت را، ببوسدت، نزدیکتر شود،
طوری که نفسش صورتت را گرم کند
بگوید:
بخواب عزیزم، بخواب زندگیم... آرام باش...
من تا همیشه کنارت هستم....
بخواب که فردا خیلی کار داریم.
و این یعنی زندگی...
خود خود زندگی...

 


برچسب‌ها: عاشقانگی, حرفای مهربون
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1392ساعت 12:49  توسط ماهی قرمز  | 
کریس دی برگ یه آهنگی داره به اسم sealed with a kiss. شایدم مال خودش نباشه و کاور کرده باشه. از اونجایی که همیشه دوس دارم آهنگا روطوری که دل خودم میخواد تحلیل کنم این آهنگ از زبان یه آقایی خونده میشه که مجبوره سه ماه تابستون رو ازعشقش فاصله بگیره. پس به این نتیجه می رسه که تابستون آروم و تنهای خودش رو با نامه نوشتن پر کنه. هر روز رویاها و حرف هاش رو تو نامه می نویسه و با یه بوسه امضاش می کنه. تازه امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو تموم کرده بودم که این آهنگ (و آلبومش) تابستون به دستم رسید. خُب اون زمان هیچی نمیفهمیدم ازش. حتی کوچکترین احساسی هم به من وارد نمی کرد. اما حالا می فهمم چی میگه. مثه همون دزد دانا که اول چراغ خانه رو می کُشه. مجبورم مرد باشم. مجبورم گریه نکنم، دلتنگیمو بروز ندم، حرف نزنم و فقط گذر عمرم تو دوری رو ببینم. خیلی میخوام خودمو کنترل کنم تا هیچ حسی به مخاطب نوشته م القا نشه. حتی نمیخوام خودش رو جای من بذاره ببینه سه ماه دوری چه زجری میاره. سه ماه محدودیت. سه ماه به آغوش کشیدن معشوقه خیالی. اصن مجبورم پای بستگان نزدیک دنیا رو وسط بکشم که واحد اندازه گیری (متر) رو تعریف کرد تا بشه فاصله به استقرا ازش اثبات بشه.

از بحثم دور نمیشم. میخوام تنها باشم. مثه از مردا هستنا تریپ دپ میگیرن میشینن یه گوشه سیگار می کشن. فقط این ده روز دوری که اینطوری عذاب آوره سه ماه تابستون چطو میخواد بگذره.

وقتی میخوایم برای تابستون خداحافظی کنیم، عزیزم من بهت قول میدم که هر روز عشقم رو برات توی نامه بنویسم و آخرش رو با بوسه امضا کنم.

Though we've gotta say goodbye for the summer,
Darling I promise you this,
I'll send you all my love,
Everyday in a letter sealed with a kiss


برچسب‌ها: درد دلهای کوچک, دوری
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 21:47  توسط ماهی سفید  | 

دلتنگ که باشی

آدم دیگری می‌شوی

خشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر و تلخ‌ تر

و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری

همه اش را نگه میداری و دقیقا سر کسی خالی میکنی ، که دلـتنگ اش هستی


10 روز از ندیدنش میگذره و احتمالا هنوز هم ادامه داره...


برچسب‌ها: درد دلهای کوچک, دوری
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 19:44  توسط ماهی قرمز  | 

من

و یاد تو

و کتابی 

وارونه در دستانم


به سلامتی اولین امتحان به خیر گذشت

+ من و ماهی قرمز قرار گذاشتیم هر کی معدل این ترمش پایین تر اومد اون یکی رو ببره رستوران.و الآن از این قرارمون پشیمونم (آخه بگو تو که حفظیجاتت در حدّ افتضاحه واسه چی از این لوتی بازیا میکنی؟؟هان؟؟) اصن آقا من پشیموووووووووونم

واسه خودش:

-مرسی بابتِ بلوز قشنگت

-روزت خیییییییلی خیلیییییی مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 18:26  توسط ماهی قرمز  | 
چه بگویم؟

ترجمانِ چه باشم؟

که از درونِ من فقط شعر جَست و زبانم راهِ دیگر نیافت

قبل از آن که کش آید

معنای بی بُخارم

در درازنای شـــــــصت صفحه چرت و پرت

شش بار صدای بی شَلَمشَمِ شیندَرَشنای آتش عشق که شوخت مرا

قبل از آن که بَس آید

قبل از آن که بالا آید

همه ریتم های هُلو خورده

آتش به جانم زد عشق

آتش به جانم زد ریتم

آتش به جانم زد سرعت

آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل بازی

آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل با هم بودن

آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل با هم سودن

آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل با هم خمودن ...

...


جملات می آیند و می روند. کنترل سی و کنترل وی می شوند و من هرگز این را دوست نداشتم. این بار فقط می خواهم از عشق بگویم. هر چه قدر هم که بچگانه باشد. هر چقدر هم که قلمم روی کاغذ نرود. هر چه قدر که دلتنگ باشم.

عشق را وقتی فهمیدم که دیگر حتی در خواب هایم نیز هر دو با هم هستیم و وقایع مقابل ما رخ می دهند. انگارکی نمی دانم درست که چرا از همان اول اینقدر حس عجیبی داشتم. روزها هر صبح با یک لبخند، آغاز زندگی و شب با رقصیدن من با شیاطین تا تو را از من دور کنند. اما بسیارند به سان ما که فکر می کردند فسانه می شوند و حکایتشان از لیلی و مجنون جاودانه تر می شود. ما مثل هیچ کس نیستیم. چون حتی معیار اندازه گیری روی ما جواب نمی دهد. به همان اندازه تلخ و پیچیده و قابل توجه و خنگ و دیگر صفات هستیم که نیازی به دیگران نداریم. حس می کنم چرند نوشتنم بالا گرفته. پیشاپیش اگر جملاتم تاثیری منفی داشت عذرخواهی می کنم.

دیروز تولد سه ماهگی مان بود. 

همین الان اس ام اس دادی دیگر چیزی که می خواستم بگویم را نمی گویم چون جواب اس ام اس واجب است


پ.ن: پیشاپیش پوزش من را بپذیرید


برچسب‌ها: درد دلهای کوچک, دوری
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 21:17  توسط ماهی سفید  | 
بسی خوب است که همیشه بشود بهانه ای برای تبریک پیدا کرد، و خوبتر اینکه بشود دو عدد مناسبتِ خوب در یک روز پیدا کرد. حتی شده الکی، حتی شده خنده دار، حتی شده دیگران بگویند "اه اه چقدر لوس" اما همین که بتوانم روزهایش را 10 بار تبریگ بگویم شیرین است، از این شیرینی های الکی که بشود زندگی را شیرین نگه داشت، از این شیرینی های الکی که شاید خودم هم فکر کنم که "بسه دیگه لوس نباش"، از این شیرینی های الکی که امروزش را با "تو ستاره پردازی هستی که ستاره ها را نقش و جلا میدهی و در آسمان زندگی رها میکنی" تبریک بگویم و هی بگویم که "روزت مبارک معلم کوچولواِ منّجمِ مهندس آرشیتکتِ خوبِ من" و او هی با همان لحن خوبش بگوید روزِ دیروزِ شما هم مبارک خانوووووووووووم کوچولواِ مهندسِ تلخ و پیچیده ی من، و من هی قند در دلم آب شود و باز هم شیرینی. و در بین تمام حرف ها یکهو بگویم "راستییییییییییییی تولد 3ماهگیه دوست شدنمون مبارک، صد سال به این سال ها" و شاد باشیم از این روزهای خوب. بسی خوب است همین دلخوشی های کوچکمان، بسی خوب است شیرینی های الکی



برچسب‌ها: مناسبت های قلقلکی, ماهگرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 14:44  توسط ماهی قرمز  | 
"من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم"

گاهاً کافه ی کوچکی کنار فروشگاهی بزرگ میتونه بهترین جای دنیا برای حرف زدن باشه به شرطی که خیالت راحت باشه که آقای گارسون بعد از گذشت 3 ساعت شما رو به سمت در راهنمایی نمی کنه، تو شهر به این بزرگی برحسبٍ اتفاقٍ بد، آشناهاتون از اونجا رد نمیشن، ماشین تپل خراب نمی شه که بهت زنگ بزنه و بگه که تنهایی از خراب شدن ماشینم میترسم، و فقط من باشم و ماهی سفید و میز کوچک کافه ای کوچک...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت 22:30  توسط ماهی قرمز  | 
  میخواهم فکر کنم، به قبل تر ها. به زمانی که هوای دلم را داشتم. هوای آرزوهایم را. حواسم به خیلی چیزها بود.

  اعتراف میکنم که هنوز هم وقتی در حوض نقاشی میخوانم که :
"مراقب شمعدانی هایت باش
اردی بهشت
ماه ِ عاشقی هایِ بی ملاحظه است"
میتوانستم ساعتها مانیتور را نگاه کنم و پلک نزنم تا چشمانم بسوزد و با یک اشاره ی پلک بچکد هر آنچه درون چشمم اضافی بود و فکر کنم که من نه با شمعدانی ها و عطرشان کاری دارم نه به عاشقی های بی ملاحظه. دلم عاشق "اردی بهشت" است؛ و نه اردیبهشت!!!

"اردی بهشتی" که بهشت باشد؛ و "اردی بهشت" بی معشوق همانند بهشت بی عشق است، و "اردی بهشت" بدون عطر بهارنارنج یعنی هیچ، و " اردی بهشت" بدون چایی دارچینی روی تراس معنایی ندارد، و "اردی بهشت" بدون دودر کردن کلاس ها و دور دورزدن های دخترانه که دیگر حرفی برای گفتن ندارد و "اردی بهشت" بدون آواز خواندن در کوچه ها و مست شدن از همه چیز که انگار ماهی دیگر است، و "اردی بهشتی" که هر روز برایت خاطره نباشد که "اردی بهشت" نیست دیگر. اصلا "اردی بهشت" باید "اردی بهشت" باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 1:39  توسط ماهی قرمز  | 

پـــــــــــــــرواز را دوســــت دارم

وقتـــــے از ارتفاعــــات لبانــــــت

به عمــــق آغوشـــت سقـــوط میکنــــم

چـــه سقــــوط دلنشینــــے

راستــــے

میدانستــــے پــــــــــــــرواز را تـــو یـــادم دادے

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 13:0  توسط ماهی قرمز